Featured image of post «غریبه» اثر جان کارو

«غریبه» اثر جان کارو

پیاده سازی پروژه لمپ به مرحله قابل قبولی رسیده و این اولین تجربه من در ترجمه یک متن داستانی ست. متن اصلی را در کتابخوان لمپ مطالعه کردم. متنی که طبق الگوریتم، ساده ترین متن موجود در کتاب های آنالیز شده بود. اگرچه نباید از کیفیت آن توقع زیادی داشت؛ با این حال، وجود یافته و من از این ایجاد مشعوفم.

این سطور را در خفا، درحالی که کسی نمی تواند مرا ببیند، برای تو می نویسم. درباره چیزهای عجیبی که اتفاق افتاد و باید بدانی.

شغل من نویسندگی بود. تا پیش از این، چند کتاب نوشته بودم. ماه ژانویه، نوشتن کتاب بلندی که ذهنم مشغول آن بود، باید به سرانجام می رسید. پس برای پیدا کردن یک اتاق کار مناسب از خانه خارج شدم.

فرصت نبود و بدون زحمت زیاد، اتاق محقّری پیدا شد. کوچک بود اما دوستش داشتم. برای کار من -یعنی نوشتن- کافی به نظر می رسید.

حالم خوش بود و بلافاصله کار را شروع کردم. با خودم گفتم: “این جایی ست که کتابم در آن متولد می شود.” اما از همان ابتدا اتفاقات عجیب رخ داد.

آن روز وقتی پشت میز در حال کار بودم، دفعتاً میل به قهوه کردم.در اتاق قهوه نبود. باید به کافه می رفتم. روان نویسم را رو میز گذاشتم و بیرون رفتم.

وقتی بازگشتم هر چه دنبال قلمم که بر روی میز گذاشته بودم گشتم، نبود. روی صندلی و زیر میز، روی زمین هم نبود. گیج کننده بود. این امکان نداشت.

شب؛ اتفاق عجیب دبگری هم رخ داد. توی تخت بودم و اتاق کاملا ساکت بود، وحشت زده از خواب پریدم. صدای ناله از کجا بود؟ آن صدای مبهم و ضعیف مردانه.

فریاد کشیدم: “که آنجاست؟” کسی جواب نداد. کسی داخل اتاق نبود. نمی توانستم بفهمم و ترسیده بودم. “صدای چه بود؟ باید چه می کردم؟”

آن اتفاقات عجیب هر روز تکرار می شد امّا باید می ماندم و کتابم را تمام می کردم.

اتاق بسیار کوچک بود. چیز زیادی در آن نبود؛ یک تخت، یک میز و صندلی و یک آینه قدیمی روی دیوار.

یکی از روزها که در آینه نگاه می کردم شگفت زده آن غریبه را دیدم. تصویر من نبودم. او ریش داشت، اما من نه! پلک هایم را به هم فشار دادم و دوباره که نگاه کردم نبود. چهره خودم در آینه بود. با خودم گفتم: “اشتباه کردی. هیچ کس دیگه ای جز من اینجا نبوده و نیست.”

نمی توانستم کار کنم. نمی خواستم در اتاق بمانم. از خانه خارج شدم. نمی خواستم دوباره دچار آن توهمات شوم. آن صدای عجیب یا آن چهره.

نیمه شب، خسته به اتاق بازگشتم. اتاق کاملا ساکت و تاریک بود. به آینه نگاه کردم. چهره خودم بود. خوشحال نشدم.

به تخت رفتم تا استراحت کنم. خوابم نمی برد. کار کتاب عقب بود. با خودم فکر کردم بهتر است فردا از این اتاق بروم. پس از آن به خواب رفتم.

ناگهان حالت عجیب دیگری رخ داد. آن بیگانه در کنار تختم ایستاده بود و با من صحبت می کرد: “تو اینجا خواهی ماند. تو اینجا را ترک نخواهی کرد!”

چشمانم باز بود. احساس سردی می کردم و وحشت زده بودم. از جا پریدم. گفتم: “اینجا حتی برای یک دقیقه دیگر جای ماندن نیست. باید همین الآن از اینجا بروم.”

وسایلم را به سختی در چمدان چپاندم. فقط می خواستم دیگر آنجا نباشم. نمی توانستم آن تصویر سرد را از ذهنم پا کنم. نمی دانستم آن وهم موحش از کجا می آمد و مرا چه چیزی تا این می ترساند.

چمدان را بلند کردم و به سمت در رفتم. چشمم به آینه خیره ماند. نفسم حبس شد. هیچ چیز درون آینه نبود، نه من و نه حتی آن غریبه. امّا من چرا درون آینه نیستم؟ چرا خودم را نمی توانستم ببینم؟

باید فریاد می کشیدم و از کسی کمک می خواستم ولی نفسم از حنجره ام خارج نمی شد. صدایی نداشتم. به اطراف چرخیدم. سرم که برگشت، ناگهام او را دیدم. این بار نه در آینه، بلکه پشت میز تحریر من و با قلم من در دست. او داشت کتاب مرا می نوشت!

تقلّا کردم چیزی به او بگویم، اما صدایم در نمی آمد. انگار صدایی نداشتم. نشد و او ساکت و لبخند بر لب همچنان می نوشت.

ناگهان از پشت در صدای آشنایی به گوش رسید. صدای یک دوست: “آنجایی؟ صدای من را می شنوی؟ آمدم ببینمت. در را باز کن!”

امیدوار شدم. فکر کردم، او حتما به کمک من خواهد آمد و مرا از این کابوس نجات خواهد داد.

غریبه به سمت در رفت و در را باز کرد. به دوستم گفت: “بیا تو! بیا و اتاقم را ببین. کار کتابم داره به آخرش می رسه!”

دوستم وارد اتاق شد. انگار مرا نمی دید. با خنده گفت: “اوه! ببین ریشت چقدر بلند شده!”

دوباره و دوباره تلاش کردم فریاد بکشم و بگویم من اینجا هستم. امّا نشد؛ دوستم نه مرا می دید و نه صدایم به گوش او می رسید.

این بود داستان من. آن مرد غریبه در اتاق من بود. چهره من را داشت و با صدای من صحبت می کرد. کتاب مرا نیز او تمام خواهد کرد.

او امّا یک چیز را نمی داند: اینکه من می توانم بنویسم. می توانم سرگذشت خودم را تعریف کنم و مهم تر این که تو آن را می شنوی!


پاورقی:

  • نویسنده: Jan Carew
  • کتابخوان لمپ: https://lamp-reader.com
  • عنوان اصلی داستان The Other Man بود. “غریبه” ترجمه مناسبی برای معادل آن به فارسی می تواند باشد.
  • دو کاربرد جدید را برای واژه های که می دانستم در این کتاب یاد گرفتم:
    1. Cried: که علاوه بر گریه کرد، می تواند معنی فریاد زد یا جیغ کشید، هم باشد.
    2. Shut: گذشته فعل shut که معمولا به عنوان واحد عکاسی در ذهنم بود. برای بستن چشم هم به کار می رود. مثلا: I shut my eyes and looked again.
قدرت گرفته از Hugo
قالب Stack ساخته شده توسط Jimmy