Featured image of post کاری را که شروع کردی تمام کن

کاری را که شروع کردی تمام کن

شوق و توانِ آغاز کارها، آرام آرام به تردید و بی معنایی مسخ می شوند.

کار که به ثمر می رسد، نواقص آن که معلوم می شوند، سردی نگاه بی تفاوت دیگران که بر صورتت می خورد؛ انگار رنج و دست رنجت خاکستر می شوند.

احساس بی حاصلی و غبن هوار می شود بر سرم. چه باید کرد؟ آیا داستان کار کردن من مثل مجازات سیزیف نیست؟تا کی سنگ بزرگ بی معنایی را باید هُل داد؟

آیا کاری که می کنم اهمیّت دارد؟ آیا فیلم ساز می شدم بهتر نبود؟ یا نویسنده؟ اگر فیلم یا کتابی که می نویسم هم با همین بی محلی مواجه شود چه؟ و اگر آنجا هم شکست بخورم، چه بر سر عزت نفسم خواهد آمد؟


داخل فیلیمو برای احمد دنبال یک کارتون می گردم. احمد پونیو را دوست دارد، می گم بیا این بار «شهر اشباح» را ببینیم. می گه: همان که خیلی ترسناک است؟ می گم: آره همون که خیلی ترسناکه. می دانم از هیجان استقبال می کند.

«شهر اشباح» را صد بار دیده ام. قبل تر ها برایم مثل دعای کمیل بود، هفتگی آن را می دیدم. روحم از میازاکی و حاتمی کیا با «شهر اشباح» و «آژانس شیشه ای» اشراب می شد.

آن روز ها گذشته و این روز ها، حتّی فرصتی برای خود دعای کمیل هم نیست. می نشینم با احمد پای فیلم.

پدر و مادر چیهیرو، به طور سمبلیک در اسارت مصرف زدگی به خوک مسخ می شوند. چیهیرو، از این مسخ شدگی به وحشت می افتد. او «خوردن» را عامل مسخ شدن می داند و از «بازار» می گریزد اما این گریز باعث می شود چیهیرو تدریجا محو و معدوم شود و همین وحشت و حیرتش را بیشتر می کند.

در آن شب تار، هاکو او را می بیند. به او می گوید برای جلوگیری از معدوم شدن، باید حتما چیزی از این دنیا بخوری، و به او یک دانه می دهد تا بخورد. این گونه امکان کناره گیری و رهبانیت و استعلا برای چیهیرو از بین می رود. برای بودن باید پاهایی داشت که بر روی خاک گذاشت.

هاکو به او می گوید: باید اینجا کاری کنی. اگر بیکار باشی، یوبابا تو را هم به خوک تبدیل می کند.

یوبابا، مونث و نماد تکوین است. در عین بی رحمی ظاهری و قاطعیت، مامور اجرای یک حکمت عظیم و جهان شمول است. او به هر شکلی در می آید و جهت برپایی نظمی که از آن حکمت بر می آید، موجودات مسخرّ اراده و قدرتش هستند.

هاکو، چیهیرو را پیش کاماجی می فرستد و به او می گوید اگر کاماجی به تو کار نداد، نا امید نشو و مجدّانه اصرار کن تا قبول کند.

کاماجی مذکر است و شش دست دارد. بازوی تکوین است، سمبل مدبّرات الامر. زیر بنای شهر اشباح بر دوش اوست و در بخش زیرین شهر کار میکند.

کاماجی به چهیرو می گوید کاری برای او نیست. یکی از کارگران کوچک اجاق حمام، به زمین می خورد. خوش قلبی کودکانه چیرو به او الهام می کند، به کمک او برود. قطعه ذغال سنگ را که بسیار سنگین تر از آنچه به نظر می رسید هست بلند می کند. کاماجی به او خیره می شود.

چیهیرو نگران در جایش خشک می شود. نظم کاماجی اجازه نخواهد داد کسی کار دیگری را انجام دهد. «و لا تزر وازره وزر اخری». کاماجی اما در عین انضباط آهنین و ظاهر خالی از احساسش، ایثار چیهیرو را می فهمد.

حالا وقتش هست که استثنایی قائل شود. امّا مطابق چه اصلی؟ «کاری را که شروع کردی تمام کن».

چیهیرو کاری را آغاز کرده و اقتضای حکمت آن است که آن کار باید به سرانجام برسد. همین. اینجا گره داستان باز می شود. چیهیرو کاری انجام داد. دیگر تبدیل به حیوان نمی شود. او انسان می ماند. خودش می ماند.


الهام رسید و دریچه الهام بسته شد.

من و سیزیف کار می کنیم تا انسان بمانیم. شریف بمانیم، عزت و کرامت انسان بودن را حفظ کنیم.

من و سیزیف کار می کنیم تا خوک نشویم. اگر کار نکنیم حیوان می شویم.

من و سیزیف کار می کنیم، چون برای بودن در دنیا باید مصرف کرد. اگر مصرف نکنیم معدوم خواهیم شد. برای مصرف باید کار کرد.

و مهم نیست، چه کاری انجام می دهیم. مهم این است که شعله انسانیت را در سینه مان روشن نگه داشته ایم. چیهیرو باید زنده می ماند تا پدر و مادرش (استعاره از ذات) را نجات دهد. کار می کرد تا زنده بماند. باید زنده می ماند.

قدرت گرفته از Hugo
قالب Stack ساخته شده توسط Jimmy